تبلیغات
پورتال درپستو - مطالب فروردین 1395
منوی اصلی
پورتال درپستو
  • سه شنبه 31 فروردین 1395 12:59 ب.ظ نظرات ()
    دلم گرفته شبیه کسی که پیش خودش

    به این نتیجه رسیده کمی زیادی بود

    شبیه دانشجویی که فحش خورده فقط

    به جرم اینکه چرا احمدی نژادی بود

     

    به رای اکثر آرا مرا وتو کردند

    توافقی که بدون سند شکسته شدم

    دلم پر است از چند تا نماینده

    شبیه مجلسی ام که به توپ بسته شدم

     

    دلم گرفته و عین خیال دایره نیست

    درست  جا ماندم زیر نقطه ی پرگار

    دلم گرفته و پاسخ نمیدهد احدی

    دلم گرفته شبیه سوال مساله دار

     

    سران این وری و آن وری علیه  من اند

    عجیب منتظر انقلاب دیگری ام

    که چشم می بندم خواب فتنه می بینم

    که پخش زنده تر از اشک های رهبری ام

     

    دلم گرفته و افسوس ... آبرو ... افسوس

    شبیه تکه یخی توی جمع آب شدم

    شبیه شیطنت شهروند های مریض

    علیه یک احمق، بی شناخت،... مثل خودم

     

    که بی قرار  توام مثل گاو مشت حسن

    به من اجازه بده شهر را طویله کنم

    خودت که میدانی، مثل کرم آرامم

    ولی خدا نکند موقعی که پیله کنم...

    به من اجازه  بده  گور خویش را ببرم

    شبیه تهمت های بزرگ پشت سرم

     

    قبول دارم قدری زیاد کش دادم

    در آستین خودم مار پرورش دادم

    که فیلم زندگی ام یک پلان سوخته بود

    شبیه آش نخورده، دهان سوخته بود

    شبیه به جسد موش زیر یک تختم

    عزیز از تو چه پنهان هنوز بدبختم

    شبیه گرد و غباری که روی پیکر من...

    جنازه ای شده ام ...آخ...خاک بر سر من

    قماربازی که  نذر کرد... باز نبرد

    که قبل سن بلوغش شکست عشقی خورد

    دروغ بعضی ها که حروف ربط شده

    چه حرف ها نزدم در صدای ضبط شده

    حماقتی که وسط میکشید پایت را

    و پخش میکرد آن شب شماره هایت را

    کمی نگاه به دور و برم نمی کردم

    به: شهروندی که... فکرهم نمی کردم

    دروغ میگفت و قلب پر تلاطم داشت

    به: شهروندی که واقعا توهم داشت

    دلم بزرگتر از آنچه می تکانی بود

    به: شهروندی که واقعا روانی بود

    تمام تهمت ها را خیال کردم رفت...

    و شهروندان را هم حلال کردم رفت

    خیال کن حکمت بود، اعتراض نکن

    و سفره های دلت را زیاد باز نکن

    .

    .

    نوار قلب سگی روی دور گیجی شد

    و رفت و عاشق یک دختر بسیجی شد

    .

    .

    چه خوب فهمیدی اینکه اشتباه شده

    که بخت من مثل چادرت سیاه شده

    کسی که غم هایش را هنوز ترک نکرد

    کسی بجز تو مرا بی اجازه درک نکرد

    رفیق شیطنت گله کار گرگ نبود

    کسی بجز تو چنین دختری بزرگ نبود

    مرا ببخش که اینگونه آدم آهنی ام

    که من ظریف تر از آنچه حدس میزنی ام

    چقدر خیره بمانم به عکس روی اپن

    چقدر گیر کنم بین فاضل و ژلوفن

    چقدر آخر نقاشی ات ولو شده ام

    مرا ببخش که اینقدر تابلو شده ام

    بریز پیکی تا گور خویش راببرم

    که امشب از همه ی عمر لنگرودترم

    سلامتی رفیقی که برنگشت بزن

    بزن سلامتی بچه های رشت، بزن

    شبیه دشنه در آغوش دیس پشت منی

    به رغم این همه حرف و حدیث پشت منی

    فرار میکنم از ملتی معطل ما

    کتابخانه ی ملی قرار اول ما

    کمی نمیخندی تا که خوب دل ببری

    و بعد می گویی: جز شما من از پسری...

    و بعد میروی و چشم شهر بر راهت

    درخت ها و حسودی به قد کوتاهت

    مرور میکنم از دور لحن گرمت را

    و احتمالا انگشت های نرمت را

    به چشم هات، به ابروی برنداشته ات

    اگر غلط نکنم موی تل گذاشته ات

    که غصه های خودم یک طرف، از آن بدتر

    که غصه های تو هم غصه های من بودند

    رفیق باور کن خودکشی حرام نبود

    اگر مراجع تقلید جای من بودند

    آخرین ویرایش: - -
    ارسال دیدگاه
  • سه شنبه 31 فروردین 1395 12:59 ب.ظ نظرات ()
    تزریق میکنم بدنت را به روح شهر

    تا آسمان خانه به اندازه سِر شود

    باید مرا بغل بکنی سمتِ کشورت

    یک روز قبل از اینکه زمین منفجر شود

     

    بانوی عطسه های زمین در زمان ِصفر

    بازار قتل هر چه ستاره ست سکه شد

    آتش زدند آینه را بشکه های نفت

    این غول در چراغ خودش تکه تکه شد

     

    بانوی ورد های پراکنده در اتاق

    آغوش باز پنجره ها رنگ ِ غم شدند

    صدها کتاب شعر سرودم برای تو

    اما تمام فاحشه ها عاشقم شدند

     

    با باد می وزد به جنوبی ترین جهت

    تصویر رقص سوتینت روی بند رخت

    در خواب من زنی رحمش را برید و بعد

    اعدام کرده بود خودش را درون تخت

     

    بانوی اکتشاف فراورده های نفت

    بانوی واژگانه ی فرهنگِ بی لغت

    بانوی پاچه پاره ی ژولیده در اتاق

    بانوی سرسپرده به مردان سگ صفت

     

    من فرض میکنم پسری نا خلف شدم

    مامای قصه های لبا لب از اقتباس

    جریان فکرهای موازی به سمت توست

    شیطانِ چشم دوخته بر کوچه از تراس

     

    گردن بزن مرا بنشین بر سریرِ خون

    بانوی مو کلاغی ِعفریته های دهر

    من سالهاست رقص مریدانه میکنم

    با شوهرت میان عزب خانه های شهر

     

    در من حلول کن به سقوط فرشتگان

    از کوه طور و مادر موسای عامری

    تحریف کن مرا به خداوندی زبور

    انجیل از روایت عیسای ناصری

     

    بانوی دم کشیدن ِ شب های استرس

    الیاف زمهریرِ فرو رفته در تنور

    ای در اتاق گیجِ قرنطینه گم شده

    متن پیام دخترِ سیاره های نور

     

    تشکیل پارلمان مگس در زباله و ...

    سیگار مرد ِ گم شده در ازدحام سطل

    سرگیجه ی عفونت ِروح جنازه و ...

    بانوی خوب ِ وسوسه در ارتکاب قتل

     

    آقای سرنوشتِ رقم خورده در کتاب

    بانوی کرم خوردگیِ انبه های کال

    افسار من به دست خدایان ِ وحشت است

    من جبر می کشم که بیافتم به احتمال

     

    یک روز قبل از اینکه زمین منفجر شود

    عریان بشو مقابل چشمان هیز من

    کاری بکن که فاصله ها جا بجا شوند

    بانوی عاشقانه ی معنا گریز ِ من
    آخرین ویرایش: - -
    ارسال دیدگاه
  • سه شنبه 31 فروردین 1395 12:58 ب.ظ نظرات ()
    ﺳﻼﻣﺘﯽ ِ ﺧﻮﺩﺕ ! ﻟﺐ ﺑﺰﻥ ﮐﻪ ﺗﻮﺕ ﺑﺮﯾﺰﺩ

    ﺑﺨﻨﺪ ﺗﻮﯼ  ﺭﮒ  ﺷﻬﺮ  ﺍﺑﺴﻮﻟﻮﺕ  ﺑﺮﯾﺰﺩ

    ﭼﻘﺪﺭ ﭼﺸﻢ ﮐﻪ ﺳﻨﺠﺎﻕ ﺧﻮﺭﺩﻩ ﺑﺮ ﮔﺮﻩ ِ ﻣﻮ ﺕ

    ﮔﺸﻮﺩﻩ  ﺑﺎﺵ  ﮐﻪ  ﺳﺮﺷﺎﻧﻪ ﺍﺕ  ﺑﻠﻮﻁ  ﺑﺮﯾﺰﺩ

    ﺑﺮﯾﺰ ﻭ ﺭﻭﺷﻦ ﻣﺎﻥ ﮐﻦ ! ﺑﺮﻫﻨﻪ ﺷﻮ ﺯﻥ ﻣﺎﻥ ﮐﻦ !

    ﭼﺮﺍﻍ  ﺑﺎﺵ  ﮐﻪ  ﺷﺐ  ،  ﺗﺎﺭ ِ  ﻋﻨﮑﺒﻮﺕ  ﺑﺮﯾﺰﺩ

    ﺑﺨﻨﺪ ﺑﺎ ﻟﺐ ِ ﺟﺎ ﺩﮐﻤﻪ ﻫﺎ ﯼ ﭘﯿﺮﻫﻨﺖ ﺗﺎ

    ﻫﺮﺍﺱ ِ  ﻗﻠﻪ ﻧ ﻮﺭﺩﺍﻧﺖ  ﺍﺯ  ﺳﻘﻮﻁ ﺑﺮﯾﺰﺩ

    ﺳﻼﻣﺘﯽ ِ ﺧﻮﺩﺕ ﺑﺎ ﻟﺐ ِ ﺷﺮﺍﺑﯽ ِ ﺑﯽ ﺭﮊ

    ﺑﺰﻥ ﺑﻪ ﻣﺴﺘﯽ ﻭ .. ﮔﯿﺮﻡ ﮐﻪ ﺁﺑﺮﻭ ﺕ ﺑﺮﯾﺰﺩ

    ﺑﺮﻗﺺ ! ﺍﺑﺮ ﺍﺯ ﺁﻏﻮﺵ ﺗﻮ ﺭﺳﯿﺪﻩ ﺑﻪ ﺑﺎﺭﺍﻥ !

    ﺧﺪﺍ ﻫﻢ ﺁﻣﺪﻩ ﺗﺎ ﻗﻄﺮﻩ ﻗﻄﺮﻩ ﺭﻭ ﺕ ﺑﺮﯾﺰﺩ !

    ﭘﺮﻧﺪﻩ ﻫﺎ ﺑﻪ ﻟﺒﺖ ﻗﺎﻧﻌﻨﺪ .. ﺑﻮﺳﻪ ﺑﺮﯾﺰﺍﻥ

    ﮐﻪ ﺗﻮﯼ ﺳﻔﺮﻩ ﺷﺎﻥ ﻗﻮﺕ ِ ﻻﯾﻤﻮﺕ ﺑﺮﯾﺰﺩ

    ﺳﮑﻮﺕ ﮐﺮﺩﯼ ﻭ ﻫﺮ ﺧﺮﺩﻩ ﺳﻨﮓ ﭘﻞ ﺯﺩ ﻭ ﺳﺪ ﺷﺪ

    ﺑﺨﻮﺍﻥ  ﮐﻪ  ﺯﯾﺮ  ﺻﺪﺍﯾﺖ  ﭘﻞ ِ  ﺳﮑﻮﺕ  ﺑﺮﯾﺰﺩ

    ﺯﻧﯽ ﻭ ﺫﺍﺋﻘﻪ ﯼ ﺷﻬﺮ ﺗﺎﺯﻩ ﻣﯽ ﺷﻮﺩ ﺍﺯ ﺗﻮ

    ﺍﮔﺮ  ﺗﻮ  ﺗﻦ  ﺑﺘﮑﺎﻧﯽ  ﭼﻨﺎﻧﮑﻪ  ﺑﻮ ﺕ  ﺑﺮﯾﺰﺩ

    ﺍﮔﺮ " ﺯﻧﯽ " ﮐﻨﯽ ﺁﻧﻘﺪﺭ ﮐﻪ ﺣﺮﺍﺭﺕ ِ ﻟﺒﻬﺎﺕ

    ﻣﯿﺎﻥ ِ ﺑﺴﺘﺮﺕ ﺍﺯ ﺑﻮﺳﻪ ﯼ ﻫﻮﻭ ﺕ ﺑﺮﯾﺰﺩ !

    ﺑﻪ ﺧﻮﻥ ﺑﮑﺶ ، ﺍﮔﺮ ﺍﺯ ﻧﺎﻓﻪ ﺍﺕ ﭘﺮﻧﺪﻩ ﺑﺮﯾﺪﻧﺪ

    ﮐﻪ ﭘﻮﺩﭘﻮﺩ ،  " ﺩﻝ " ﺍﺯ  ﺗﺎﺭ ﺗﺎﺭ ِ  ﻣﻮ ﺕ ﺑﺮﯾﺰﺩ

    ﺑﺨﻮﺍﻥ ،  ﺑﻪ ﻧﺎﻡ ﺧﻮﺩﺕ ،  ﺗﺎﮐﻬﺎ ﺩﺧﯿﻞ ﺑﺒﻨﺪﻧﺪ

    ﺑﻪ ﺧﻮﻥ ِ ﺗﺎﺯﻩ ﮐﻪ ﻣﯽ ﺧﻮﺍﻫﺪ ﺍﺯ ﮔﻠﻮ ﺕ ﺑﺮﯾﺰﺩ ...

    آخرین ویرایش: - -
    ارسال دیدگاه
  • سه شنبه 31 فروردین 1395 12:57 ب.ظ نظرات ()
    ﻧﻘﺶ  ﻭﺍﻓﻮﺭ ِ  ﻃﻼ  ﮐﺎﺭﯼ ِ  ﺍﻳﺮﺍﻧﯽ  ﻣﻦ

    ﺳﺤﺮ ﺑﺎﻃﻞ ﺷﺪﻩ ﯼ ﺭﻳﺶ ﺳﻠﻴﻤﺎﻧﯽ ﻣﻦ

    ﺁﺭﺯﻭی ﻣﻦ ﻭ ﺍﻋﺪﺍﻡ ﮐﺴﯽ ﮐﻨﺞ ﺍﺗﺎﻕ

    ﺩﻭﺩ ﺣﺎﺻﻞ ﺷﺪﻩ ﺍﺯ ﺁﻣﺪﻥ ﻏﻮﻝ ﭼﺮﺍﻍ

    ﺁﺧﺮﻳﻦ ﺁﻳﻪ ﯼ ﻧﺎﺯﻝ ﺷﺪﻩ ﯼ ﺣﻀﺮﺕ ﮔﺮﮒ

    ﺳُﻢ ﺑﻴﺮﻭﻥ ﺯﺩﻩ ﺍﺯ ﭘﺎﭼﻪ ﯼ ﺟﻦ ﮔﻴﺮ ﺑﺰﺭﮒ

    ﺛﺒﺖ ﻳﮏ ﺧﺎﻃﺮﻩ ﺩﺭ ﺣﺎﻓﻈﻪ ﯼ ﻏﺼﺒﯽ ﺭﻭﺡ

    ﮐﺸﻒ ﺳﻮﺭﺍﺥ ﺑﺰﺭﮔﯽ ﻭﺳﻂ ﮐﺸﺘﯽ ﻧﻮﺡ

    ﺻﻮﺭﺕ ِ ﺁﮐﻨﻪ ﻭ ﺁﺑﻠﻪ ﻣﺮﻏﺎﻧﯽ ِﺟﺒﺮ

    ﻣُﺮﺩﻩ ﯼ ﺻﺎﺣﺐ ِ ﺩﻧﺪﺍﻥ ﻃﻼ ﺩﺍﺧﻞ ﻗﺒﺮ

    ﺭﻧﮓ ﻧﺎﺭﻧﺠﯽ ﺍﻣﭙﺮﺳﻴﻮﻧﻴﺴﻤﯽ ِ ﻏﺮﻭﺏ

    ﻻﺷﻪ ﯼ ﺩﺍﯾﻨﺎﺳﻮﺭ ِ ﻳﺦ ﺯﺩﻩ ﺩﺭ ﻗﻄﺐ ﺟﻨﻮﺏ

    ﻫﺎﻟﻪ ﯼ ﻧﻮﺭ ﺧﺪﺍ ﺑﺮ ﺳﺮ ﺳﻴﺎﺭﻩ ﯼ ﮔُﻢ

    ﺳَﺮﺩﺭ ﺳﻨﮕﯽ ِ ﻧﻔﺮﻳﻦ ﺷﺪﻩ ﯼ ﺷﻬﺮ ﺳُﺪﻭﻡ

    ﺍﺧﺘﻼﻑ ﻃﺒﻘﺎﺗﯽ ﻣﻦ ﻭ ﻧﺴﻞ ﺑﺸﺮ

    ﻏﺎﺭ ﺗﻨﻬﺎﯾﯽ ﻣﺨﻔﯽ ﺷﺪﻩ ﺩﺭ ﻋﺼﺮ ﺣﺠﺮ

    ﭘُﺴﺖ ﻳﮏ ﻧﺎﻣﻪ ﺑﻪ ﺁﻳﻨﺪﻩ ﯼ ﺗﺎﺭﻳﮏ ﺟﻬﺎﻥ

    ﺳﺒﻘﺖ ﺫﻫﻦ ﻣﻦ ﺍﺯ ﺗﺎﻳﺮ ﻣﺎﺷﻴﻦ ﺯﻣﺎﻥ

    ﺩﻝ ﺭﺳﻮﺍ ﺷﺪﻩ ﯼ ﺑﯽ ﺑﯽ ﻏﻤﮕﻴﻦ ﻭﺭﻕ

    ﺩﻳﮓ ﺧﺎﻣﻮﺵ ِ ﺩﻭ ﺁﺗﻴﺸﻪ ﯼ ﺗﻘﻄﻴﺮﻩ ﻋﺮﻕ

    ﺑﺎﻝ ﭘﺮﻭﺍﻧﻪ ﯼ ﺗﺎﺗﻮ ﺷﺪﻩ ﺑﺮ ﺑﺎﺳﻦ ﻳﺎﺭ

    ﻭﺳﻌﺖ ﺩﻳﺪ ﻣﻦ ﺍﺯ ﻋﻴﻨﮏ ﻣﻌﺮﻭﻑ ﮔُﺪﺍﺭ

    ﺳﺎﻋﺖ ﻗﻄﻌﯽ ِ ﭘﯿﻮﻧﺪ ﺷﺐ ﻭ ﻗﻠﻌﻪ ﻭ ﻣﺎﻩ

    ﻟﺤﻈﻪ ﯼ ﺷﻮﺭﺵ ﻭ ﮔﺮﺩﻥ ﺯﺩﻥ ﺧﻮﺍﻫﺮ ﺷﺎﻩ

    ﮔﺎﺯ ﺍﺷﮏ ﺁﻭﺭ ﻭ ﺑﺎﻃﻮﻡ ﻭ ﺳﺮ ﻭ ﺳﺮﻓﻪ ﯼ ﺧﻴﺲ

    ﻭﻗﺖ ﺁﺗﺶ ﺯﺩﻥ ﻭ ﺣﻤﻠﻪ ﺑﻪ ﻣﺎﺷﻴﻦ ﭘﻠﻴﺲ

    ﺟﻨﮓ ﺑﯽ ﺣﺎﺻﻞ ﺍﺟﺪﺍﺩ ﻣﻦ ﻭ ﻭﺍﮊﻩ ﯼ ﺩﻳﻦ

    ﺳﺮﺩﯼ ﺩﺳﺖ ﺗﻮ ﻭ ﻣﻴﻠﻪ ﯼ ﺳﺮﺳﺨﺖ ﺍﻭﻳﻦ

    ﺍی ﮐﻪ ﺑﻮﺳﻴﺪﻥ ﺗﻮ ﻓﻠﺴﻔﻪ ﯼ ﺩﺭﺩ ﻭ ﻋﻼﺝ

    ﺩﻫﻨﺖ ﺭﻭﺩ ﻓﺮﺍﺕ ﻭ ﺑﺪﻧﺖ ﺳﺎﺣﻞ ﻋﺎﺝ

    ﻗﺴﻢ ِ ﺁﺧﺮ ﺣﺎﻓﻆ ﺑﻪ ﻟﺐ ِ ﺷﺎﺧﻪ ﻧﺒﺎﺕ

    ﺭﻭﺡ ﺩﻟﮕﻴﺮ ﻓﻠﺴﻄﻴﻦ ﻭ ﻭﻓﺎﺕ ﻋﺮﻓﺎﺕ

    ﺑﺎﺑﻞ ِ ﺑﺎﻍ ِ ﻣﻌﻠﻖ ﻭ ﺯﻥ ﺁﻳﻨﻪ ﭘﻮﺵ

    ﺩُﺏ ﺍﮐﺒﺮ ﺑﻪ ﻟﺐ ﻭ ﺧﻮﺷﻪ ﯼ ﭘﺮﻭﻳﻦ ﺑﻪ ﺩﻭﮔﻮﺵ

    ﮐﻞ ﺍﺟﺮﺍﻡ ﺟﻬﺎﻥ ﺩﺭ ﻃﻠﺐ ﺩﺍﻣﻦ ﺗﻮ

    ﻳﺪ ﺑﻴﻀﺎﯼ ﮐﺴﯽ ﺩﺍﺧﻞِ ﭘﻴﺮﺍﻫﻦ ﺗﻮ

    ﻋﺮﻋﺮ ﻋﺎﺭﻑ ِﻋﺮﻓﺎﻥ ِﻋﻠﻒ ﺩﺭ ﻫﭙﺮﻭﺕ

    ﺧﻮﺭﺩﻥ ﺧﺮﺧﺮﻩ ﻭ ﺧﻮﻥ ﺧﺪﺍﯼ ﺍَﻟَﻤﻮﺕ

    ﻫﻨﺮ ِ ﺑﯽ ﺧﻄﺮ ِ ﺍﺧﺘﻪ ﯼ ﺗﺰﺋﻴﻨﯽ ﺗﻮ

    ﻋﻄﺴﻪ ﺑﺎ ﮔﺮﺩ ﮐﻮﮐﺎﺋﻴﻦ ﺗﻪ ﺑﻴﻨﯽ ﺗﻮ

    ﻓﻦ ِ ﻟﻔﺎﻇﯽ ﻭ ﻻﺳﻴﺪﻥ ِ ﻣﻦ ﺑﺎ ﮐﻠﻤﺎﺕ

    ﺧﺎﻧﻪ ﯼ ﺣﺼﺮ ﻣﻨﯽ ﻻﯼ ﺳﺘﻮﻥ ﻓﻘﺮﺍﺕ

    ﺍﺳﺘﺨﻮﺍﻥ ﻫﺎﯼ ﺗﺮﮎ ﺧﻮﺭﺩﻩ ﯼ ﺧﻔﺎﺷﯽ ﻣﻦ

    ﺧﺒﺮ ﺗﻮﻃﺌﻪ ﻭ ﻓﺼﻞ ﻓﺮﻭﭘﺎﺷﯽ ﻣﻦ

    ﺁﺧﺮﻳﻦ ﺳﻄﺮ ﺟﻨﻮﻥ ﻭﺍﺭ ﺁﻧﺎﺭﺷﻴﺴﺘﯽ ﻣﻦ

    ﻣُﺮﺩﻥ ﻭ ﮔٌﻢ ﺷﺪﻥ ﻭ ﺳﺎﺑﻘﻪ ﯼ ﻧﻴﺴﺘﯽ ﻣﻦ

    آخرین ویرایش: - -
    ارسال دیدگاه
  • سه شنبه 31 فروردین 1395 01:31 ق.ظ نظرات ()
    اتفــاق  بزرگ  زندگــی ام  !  کــی  می افتی  میـــان  آغــوشم؟

    من که عمری نخورده مست توام ،کی تو را جرعه جرعه می نوشم؟

    کی قرار است آنکه می خواهم ، ته فنجـان فال من باشی؟

    یا که اصلا بگو چگونه؟ کجا؟ کی قرار است مال من باشی؟

    این سوالات مرد زندانی ست ، در اتاقی کـه عین سلول است

    در قبال دلی که می شکند ، آنکه رفته همیشه مسوول است

    بار ِ  سنگین رفتنت را بر ،  شانه ی لاغر من افکندی

    بر درختی که قامت من بود خاطره روی خاطره کندی

    من سفر کرده ام تو را در شعر تا همانی شوم که می خواهی

    مرکــز ثقل این دگردیسی  ، نقطــه ی  عطف  این  فرآیندی

    با روش های چاله میدانی ، شب به شب مثل عصر مشروطه

    با دو تا چشم های  قز/زاغ ت  ، مجلسم را به توپ می بندی

    چله می گیرم  از همیــن امشب تا به رویـا ببینمت شاید

    ذکر "امن یجیب...." می خوانم ، تا به کابوس ها نپیوندی

    .........

    .........

    در حضور مبارکت ای عشق ، کفرگویی چقدر شیرین است !

    "وحده لا اله الا .... " تو .... تــو  دقیقـــا خود ِ خداوندی !

    آخرین ویرایش: - -
    ارسال دیدگاه
  • سه شنبه 31 فروردین 1395 01:31 ق.ظ نظرات ()
    یک نفـــر دور کند ایـــن خودیِ جانی را

    این دل ـ این قاتلِ بالفطره‌ی پنهانی ـ را

    امشب این سوخته، دلباخته‌ی او شده است

    او‌ کـــه با رقــصِ  خود آتش‌ زده  مهمانــی را

    کاش این سایه‌ی افسرده‌ی تنها ببرد،

    دلِ آن دختـــر ِ افسونگر افغــانـــی را

    که بگوید: بنشین، حرف بزن، شور بپاش

    سخت کوتاه کن این جمعه‌ی طولانی را

    همه منهـــای تــو تلخ‌اند، به اندازه‌ی چای

    بده آن خنده‌ی چون قند ـ که می‌دانی ـ را

    سر بگردان و به این سمت بچرخان ابرو

    این‌ طرف پرت کن آن چاقــوی زنجانی را

    تو بیـــا با دو سه خلخالِ عراقی در پا

    تو به پایان برسان سبکِ خراسانی را

    شمسِ من باش و به اشعارم از این لحظه بتاب

    کـــه  بگیــــرم  لقب ِ  مولــــوی ِ  ثانـــی  را

    چه غریب است و عجیب است که با هم داری،

    چهـــره‌ی مشهدی و لهجــــه‌ی تهرانــــی را!

    تو بخوان شعر! بخوان شعر! دوچندان بکند،

    خواندنت لذّتِ شب‌های غــزل‌خوانــــی را

    آخرین ویرایش: - -
    ارسال دیدگاه
  • سه شنبه 31 فروردین 1395 01:30 ق.ظ نظرات ()
    عشق ویرانــــگر او در دلــم اردو زده است

    هرچه من قلب هدف را نزدم، او زده است

    بیستون بود دلم... عشق چه آورده سرش

    که به ارگ بــم ویران شده پهلو زده است؟

    مــو پریشان به شکار آمــــد و بعد از آن روز

    مــن پریشانم و او گیره به گیسو زده است

    دامنش دامنـــه های سبلان است ...چقدر

    طعم شیرین لبــش طعنه به کندو زده است

    مثـــل مغرورترین کــــافر دنیــــــــا که دلش

    از کَــفَش رفته و حتی به خدا رو زده است

    ناخدایی شده ام خسته که بعد از طوفان

    تا دم مـرگ دعــــا خوانده و پارو زده است

    تا دم از مرگ زدم گفت: "دعا کن برسی!"

    لعنتـــی بـاز فقط حرف دو پهلو زده است!

    آخرین ویرایش: - -
    ارسال دیدگاه
  • سه شنبه 31 فروردین 1395 01:29 ق.ظ نظرات ()

    انگــــار  دیده اند  مرا  باز  با  شما

    با اینکه فارغید از این حرف ها شما

    اندوه جاده های جهان را گریستم

    تا  سایه ی مرا  بکشانند  تا  شما

    عاشق شدیم و شهر خبر شد ولی هنوز

    لبخند  می زنید  بر ایــن ماجـــرا شما

    پس راست گفته اند که شبها برای ماه

    تعریف مـی کنید همین قصــه را شما؟

    خامم... منی که پنجره ام خیس اشک شد

    از  عشق  حرف  می زنم  اما  چرا  شما؟

    آنقدر عاشقم که نمی دانم این غزل

    از عشق بود؟ کار خودم بود؟ یا شما....

    آخرین ویرایش: - -
    ارسال دیدگاه
  • سه شنبه 31 فروردین 1395 01:28 ق.ظ نظرات ()
    کبود و سرخ و بنفش و... هزار رنگ‌تر از این؟

    جناب جنگ!  بفرما، جهــان قشنگ‌تر از این؟

    خودت  کــه جنگ  نبودی  قرار  بود  برقصی

    تو جشنِ سوخته هستی؛ چه نام، ننگ‌تر از این؟

    شبیه حسّ سعادت، ولی مطابق عادت

    نه بی‌شتاب‌تر از آن، نه بی‌درنگ‌تر از این

    هزاره‌های پیاپی، ازل دقیقه‌ی من شد

    برای حکّ محبّت، مجال، تنگ‌تر از این؟
    ----------------------------------------------------------
    * از کتاب " مذاکرات " مریم جعفری آذرمانی

    آخرین ویرایش: - -
    ارسال دیدگاه
  • سه شنبه 31 فروردین 1395 01:27 ق.ظ نظرات ()
    عشق از آغاز مشکل بود و آسانش گرفت

    تا که در اوج بهاران برگ ریزانش گرفت

    عمری از گندم نخورد و دانه دانه جمع کرد

    عشق تو آتش شد و در خرمن جانش گرفت

    ابرهای تیره را دید و دلش لرزید...باز

    فالی از دیوان افکار پریشانش گرفت:

    "یاری اندر کس نمی بینم" غزل را گریه کرد

    تا به خود آمد دلش از دوستدارانش گرفت

    پس تو را نوشید و دستت را فشرد و فکر کرد-

    خوب شد که شوکران از دست جانانش گرفت

    چند گامی دور شد، اما دلش جامانده بود

    آخرین ته مانده ی خود را به دندانش گرفت

    داشت از دیدار چشمان تو برمی گشت که

    "محتسب مستی به ره دید و گریبانش گرفت"

    آخرین ویرایش: - -
    ارسال دیدگاه
تعداد صفحات : 34 1 2 3 4 5 6 7 ...